
سلام
در تظاهرات اخیر ما هم از باتوم های نیروی انتظامی نوش جان کردیم گزارش کامل
ماجرای تظاهرات (شوش به قول مردم ) از اینجا شروع شد که بعد از امتحان توی دانشگاه موبایلم رو که روشن کردم دوستم زنگ زد گفت جای فلکه پارک شلوغ کردن سوار بر تاکسی خودمون رو رسوندیم جای فلکه پارک اولین باری بود توی چنین جمع هایی شرکت می کردم و یا می دیدم (دیدن کتک خوردن یک زن جلوی شوهرش ) و (دیدن کشیدن آدمی روی زمین با مشت و لگد ) و ( دیدن دختری که جیغ می کشید و از هر طرف یک باتوم می خورد ) و واقعا صحنه هایی که اشک توی چشمام حلقه زده بود تا حالا این جوری ندیده بودم وقتی می گفتن توی مملکت ما دیکتاتوری هست باور نمی کردم حالا داشتم با چشم های خودم می دیدم چیزایی رو می دیدم که هیچ وقت توی هیچ جایی دیده نمی شد واقعا درد ناک بود واقعا اشک آور بود اون بسیجی که این جوری داشت اونا رو می زد و یا اون مامور نیروی انتظامی مگر خودش نه مادر نه برادر نه خواهر و نه چیزی نه فامیلی نه هیچی نداشت اگر داشت چرا این جوری مردم رو می زد وقتی این صحنه ها رو دیدم تصمیم گرفتم وارد صحنه بشم چون اگر نمی شدم بعد ها افسوس سکوتم رو می خوردم منم همراه دوستام شروع به شعار دادن کردیم و وقتی مامورین می آمدن و ما فرار می کردیم اونقدر آدما رو گرفتن و می بردن و ما همچنان می تونستیم در بریم یک بار نزدیک بود ما رو بگیرن ولی شانس آوردیم این کار ادامه داشت تا اول غروب پارک یک دفعه سکوت خاصی گرفت و یک با صدای الله اکبر دوبار شلوغ شد اون سمت خیابان دیدم داخل دانشگاه فردوسی دانشجو ها ریختن بیرون و دارن شعار می دن و من هم از روی میله ها چون در ها رو بسته بودن از روی میله ها رفتیم داخل دانشگاه و به جمع دانشجو ها پیوستیم حدود 1 ساعتی شعار دادیم و کسی نمی تونست چیزی بگه تا اینکه بچه ها داد زدن بسیجی ها دارن میان هر کسی به یک سمت رفت من هم برای بهتری از روی میله ها پریدم بیرون هنوز بلند نشده بودم که از درو دیوار باتوم توی بدنم می خورد اونقدر هم محکم می زدن که مرگ رو با چشمام دیدم نمی دونم چی شد که تونستم از دستشون در برم واقعا تعجب کردم توی یک بلوک سیمانی پنهان شدم تا اینکه آب از آسیاب افتاد حدود ساعت 1.30 رسیدم خونه تمام بدنم درد می کرد رفتم لباس در آوردم برم دوش بگیرم دیدم همه بچه های خونه دارن نگاهم می کنن تعجب زده به خودم نگاه کردم دیدم تمام بدنم رد باتوم و سیاه شده همه ورم کرده یک دوش آب خنک گرفتم تا درد بدنم بهتر بشه شب بدی رو گذروندم تا اینکه صبح دوباره بچه ها از دانشگاه زنگ زدن گفتن توی دانشگاه خودمون بچه ها ریختن شعار می دن منم لباس سیاه کردم و رفتم توی جمع دانشجو های دانشگاه خودمون حدود 3 ساعتی شلوغی ادامه داشت تا اینکه حراست اومد از بچه ها دو سه بار خواست متفرق بشن بچه ها خواسته های خودشون رو گفتن که باید دانشجو هایی که دیشب جای پارک ملت گرفتن رو آزاد کنن بعد از 30 دقیقه ای متفرق شدن و ما رفتیم سلف
چرا با دیدن این صحنه ها مردم سکوت می کنن به اینا می گن اختشاشگر
چون خودم با اینا بودم دیدم که همه فقط شعار میدادن و می گفتن درگیر نشید حتی با بسیجی ها
چرا ما داریم این نامردی های بسیجی ها رو می بینیم و داریم سکوت می کنیم
آخه چرا ؟
