

میخوام یه کلبه بسازم که فقط مال منو تو باشه
اسمشم می زاریم عشق
یه تابلو ی ورود ممنوع هم جلوش
تو باشی و من باشم
اطراف کلبمونم یه حصار می کشیم تا مطمِن بشیم کسی توش نمی اد
بهم قول میدی تنهام نزاری
نه نه نمی خوام عشقمون آسون به دست بیاد......
میدونی چیه؟
میخوام برات بمیرم برای اولین بار اجازه هم نگیرم![]()
می خوام برات بمیرم........![]()

تنها جوابی که ميشد به حرفهای ديروزم داد همونی بود که يکی از دوستان گفته .
عشق! اری تنها چيزی که می تواند انسان را زنده کند.تنها چيزی که می تواند به ياد ما
بياورد که زنده هستيم و می توانستيم باشيم اما نمی خواستيم ان را قبول کنيم!
می ترسيديم!اری، ميترسيديم که بفهميم که عشق چه قدر ميتواند خوب باشد اما ما
ان همه وقت از ان فراری بوديم و ان را از خود دريغ می کرديم .می ترسيديم که بفهميم
که همه ی سالها را چه بد از دست داديم پس هيچ وقت ان را جدی نگرفتيم اون رو
مسخره ميکرديم و باورش نداشتيم.
اما وقتی که عشق بيايد ديگر همه چيز روشن ميشود ان وقت ديگر همه چيز را میـ
فهميم .اما افسوس که بعضيها باز هم از ان فرار می کنن واقعا نميدانم چرا؟
شايد باز هم ميترسند! يا خودشان را لايق ان نمی دانند! ان وقت خودشان را به تنهايی
برای همه ی عمر محکوم ميکنند!
اما خيلی ها هم ان را با اغوش باز می پذيرند! که اين تنها راه رسيدن به خود است.
