
برنامه از اینجا شروع شد که با دوستم رضا حسینی قرار شد آماده بشیم برای چهار جبهه دماوند اول ماه رمضان خودم رو رسوندم بیرجند تا بتونم خودم رو آماده کنم برای صعود شب ها هر شب بعد از افطار حدود ساعت 11 تا ساعت های 1 به صورت سرعتی می رفتیم کوه و برمی گشتیم گه گاهی دوستان رو هم همراهمون می بردیم ولی شب بعد دوستان از همراهی ما پشیمون می شدن حالا شاید به خاطر فشاری که می آوردیم بود بگذریم
بعد از برنامه ریزی و تاریخ شروع برنامه لوازم خودمون رو جمع و جور کردیم و روز سه شنبه قرار شد عازم بشیم که مادرم عازم بیمارستان شد و برنامه ما یک روز به عقب افتاد وقتی از حال مادرم مطمئن تر شدم قرار شد ظهر چهار شنبه مصادف با 18 رمضان سوار اتوبوس تهران شدیم و عازم به صفری پر از تجربه شدیم
صبح 5 شنبه رسیدیم تهران تا آماده شدیم رفتیم ترمیتال شرق تا دوست خوبم آرش (وبلاگ تازه کار ) اومد شد ساعت 12.30 سوار اتوبوس شدیم وبا ماشین آمل رفتیم بین تونل هفت و هشت کنار دو راهی پیاده شدیم و هنوز نفسی تازه می کردیم که یک پاترول سیاه رنگ اومد و سوار ماشین شدیم توی ماشین سر صحبت باز شد و با حرفایی که زده شد قرار شد ما رو تا پای مسیر شمال شرقی برساند وقتی پیاده شدیم از ما 27 هزار تومان گرفت و ساعت 5.30 بود که عازم بالا شدیم سعی کردیم به سرعت خودمون بیافزاییم تا قبل از شب پناهگاه رو پیدا کنیم چون هر سه ما دفعه اولی بود شمال شرقی رو می رفتیم بالا چون کوله ها خیلی سنگین بود کمی اذیت شدیم و من برای پیدا کردن پناهگاه از بچه ها فاصله گرفتم و به سرعت خودم افزودم تا تاریکی کامل راه رفتم و وقتی دیدم پناهگاه رو پیدا نمی کنم منتظر رضا و آرش شدم حدود یک ساعت و نیم طول کشید تونستند خودشون رو به من برسونند وقتی گفتم پناهگاه رو پیدا نکردیم قرار شد شب رو همون جا چادر بزنیم یک جا رودرست کردیم و چادر زدیم و شب رو در اون ارتفاع گذروندیم شب خوب و به یاد ماندنی و پر از خاطره و تجربه بود توی دماوند صبح ساعت 7.30چادر رو جمع کردیم قرار شد بریک کمپ بعد صبحانه خوریم و عازم قله بشیم هنوز چند قدمی بالا نرفته بودیم که دیدم چند کوهنورد دارند میاییند پایین از کوهنوردان تهران بودن محل دقیق کمپ رو گفتن و رفتند پایین ما هم بعد از یک ساعت رسیدیم پناهگاه داشتیم استراحت می کردیم که یاد حرف تیمی که می رفت پایین افتادم که گفتن بالا خیلی هوا خرابه با دوستان مشورت کردیم و قرار شد همون روز که روز جمعه بود رو استراحت کنیم نهار ماکارانی درست کردیم و یک استراحت خوب و یک مشت عکس یادگاری و برای هم هوایی تا بالا تر هم رفتیم و شب یک سوپ پر از ملات (به قول ما بیرجندی ها ) و شب رو تا صبح استراحت کردیم ساعت 7 بیدار شدم رفتم تا بیرون دیدم هوا خوبه و می تونیم بریم بالا تا صبحانه خوردیم و وسایل رو جمع کردیم شد ساعت 9.45 به سمت بالا حرکت کردیم و من جلو می رفتم و دوستان پشت سرم چون سرقدمم کمی تند تر بود می رفتم بالا و منتظر دوستان می شدم چون کمی هم برف کوبی داشتیم سنگین نبود ولی با اون کوله های سنگین چهار جبهه کمی سخت بود من 6 تا آب 1.5 لیتری همراه داشتم رضا 3.5 تا آب 1.5 و آرش 2.5 لیتر آب غیر از چادر و خوراک 5 روز پیش بینی شده در هر صورت رفتیم تا به اولین یخچال رسیدیم آرش کوله اش رو در آورد و آمد با کلنگ همراه خودش یخ های سفت رو می شکست و کمی گذشت دیدم زیاد پیش نرفتیم و کوله آرش پایین کی میخواد بیاره فرستادمش کوله رو بیاره و شکستن یخ ها رو بسپره به خودم که از اول جلو هستم به هر شکلی بود یخچال اول رو پشت سر گذاشتیم و آرش به خاطر کمی تنقلات مصرف کنه از من و رضا عقب موند وقتی به جایی رسیدیم که کمتر باد داشت منتظر شدیم تا خودش رو به ما برسونه بعد از کمی استراحت حرکت کردیم وسه یخچال دیگر رو با هر شکلی بود پشت سر گذاشتیم تا به بام برفی رسیدیم جایی پر از شن که یک قدم بالا می ری دو قدم میای پایین رفتم جلو و جای پا درست کردم که کمتر بچه ها لیز بخورن و کمتر برن پایین و اذیت نشن اولین جایی بود که عرق می کردم توی دماوند توی اون برنامه با اون که فشار زیادی توی مسیر پایین می دادم ولی جایی بود که داشت واقعا اذیتم می کرد به هر شکلی بود بام برفی رو رد کردیم و کمی بعد یخچال آخر مسیر و بعد قله حقیقتش من دفعه قبل شمالی رو رفته بودم این قدر یخچال توی مسیر ندیده بودم چون می دونید که مسیر شمالی و شمال شرقی بعد از اولین یخچال به هم متصل می شوند بعد از اون آرش از ما خداحافظی کرد و عازم پایین شد و ما شروع به زدن چادر کردیم و وقت نداشتیم چون ساعت 5.30 بود چادر رو برپا کردیم و هنوز تازه رفتیم توی چادر مثلا طوفان که میله اول بر اثر شدت باد شکست و چادر رو پاره کرد چون من کیسه خواب خوبی نداشتم به سرعت چادر رو جمع کردیم و عازم جبهه جنوبی شدیم چون شب شده بود برای اینکه مسیر رو بار ها رفته بودم اشتباه نکنم از کنار میله ها اومدیم پایین و انداختم توی شن اسکس یخ زده فقط چون شب بود اینکار رو کردم تا مسیر رو اشتباه نرم پایین به هر شکلی بود با خوردن زمین اون هم خیلی زیاد رسیدیم پناهگاه یک تیم از تهران و همدان 3نفر می شدن دوست بودن توی پناهگاه بودن و چون تازه رسیده بودن شروع به تعریف کردیم و شام و با هم خوردیم اونا تا اون ارتفاع اومده بودن بالا گفتن فردا میریم پایین و ما چون عازم بالا بودیم گفتیم استراحت می کنیم موبایلم رو روشن کردم تا خبری از خانواده بگیرم که گفتن مامانم رو عازم مشهد کردم چون حالش زیاد خوب نبوده من هم با رضا حسینی دوست خوبم مشورت کردم و موضوع رو گفتم اول فکر کرد دارم شوخی می کنم ولی بعد فهمیدخیلی جدی هم هستم قرار شد صبح بریم پایین و بریم تهران تا من برم مشهد ساعت 9 صبح بیدار شدیم و به سرعت وسایل رو جمع کردیم و عازم پایین شدیم با دوستانمون وقتی رسیدیم گفتن ما ماشین داریم تا تهران شما رو می رسونیم وقتی رسیدیم تهران شده بود ساعت 5 بعد از ظهر سوار مترو شدیم رفتیم ترمینال جنوب و من عازم مشهد شدم برای دیدن مادرم و دوستم رضا حسینی تهران موند تا روزبعد بره بازار خرید کنه صبح ساعت 7 رسیدم مشهد و کوله رو گذاشتم خونه خودم چون مشهد دانشجو هستم و خونه کرایه کردم و رفتم بیمارستان دیدن مادرم
پی نوشت : متاسفانه با اون که با آمادگی کامل عازم دماوند شده بودم و آرزوی 4 جبهه دماوند رو داشتم موفق به اجرای برنامه نشدم
پی نوشت : از دوست خوبم آرش تشکر فراروان می کنم برای همراهی توی این برنامه و چیزای زیادی که یادمون داد و از اینکه ما رو تحمل کرد
پی نوشت : وسایل من و آقا رضا جدا هر نفره ما عبارت بود از کیسه خواب - بیواک - چادر دو نفره - 6 تا ظرف 1.5 آب - نان ۶ عدد- 4 کنسرو مرغ - 2 کنسرو ماهی-3 کنسرو آناناس - 5 سوپ- کت پر - پلار- شلوار بادگیر- شلوار اضافه - پیکنیک با دو کپسول - 4 نوشابه کوچیک سوناب و مقدار ترشی جات از قبیل آلو ترش و ترشک و لیمو و ......طبق برنامه غذایی دوست عزیزم مهدی گروسی از همدان
پی نوشت مهم : امیدوارم بتونم یک روز این برنامه رو اجرا کنم به امید اون روز همه شما رو به خدا می سپارم راستی آدرس سایتی بدید بتونم عکس هام رو بگذارم سایت tinypic فیلتر شده چی کار کنم
بهترین چیست همان را برایتان آرزو می کنم
خسته از نامهربونی بعضی آدم ها نشستم روی نیمکت پارک .....
قلم به دست دارم می نویسم ....
شاید نوشتن کمکی باشه برای فکر های مردم آزار! شاید بازی با کلمات جمله ها و خط های کاغذ باعث بشه توی کوچه پس کوچه های لغات گم بشم و راه برگشت به کلبه غصه را پیدا نکنم !
گاهی گم شدن خو.به ! گم بشم که فراموش بشم ، گم بشم تا فراموش بکنم ، گاهی فراموشی خوبه ! تا فراموش بکنم فراموش کردنی ها رو ! گاهی سکوت خوبه ! تا ساکت باشم تا ببینم !
گاهی بی خبری خوبه ! تا بی خبر باشم از راه های فریب دیگران ! گاهی دور شدن خو.به تا دور بشم از بدی و بد ها !
اما این گاه ها گاهی خوبه .....
گاهی به یاد آو.ردن خوبه ...... تا به یاد بیاورم خوبی خوب ها رو ! گاهی پیدا کردن خوبه .... تا پیدا کنم عشق را در لحظه لحظه های زندگی ام ! گاهی فهمیدن خوبه ..... تا بفهمم تمام خوبی های پنهان مانده را !
هنوزم روی نیمکت نشستم ! گم شدم تا غصه مرا پیدا نکند ، دوباره پیدا شدم تا شادی مرا ببیند، ساکت شدم تا درد دل های دلم را بشونم ، دوباره حرف زدم تا دلداری اش دهم .
فراموش کردم بدی ها ، نامهربانی ها رو ، دوباره به یاد آوردم خوبی ها ، زیبایی ها رو .
ولی چیزی برای همیشه فراموش کردن ، ندیدن و گم کردن نیست . چیزی برای همیشه به یاد آوردن ، دیدن و پیدا کردن هست از ازل تا به ابد عشق خواستنی است
تقدیم به هستی زندگی ام
ماه رمضان ماهی است که انسان در آن بخشیده میشود.
ماهی است که دعا در آن اجابت میشود.
به احترام نزول قرآن.
ماه رحمت و برکت است.

دعای روزهای ماه مبارک رمضان ، ادعیه ، مناجات ، سخنرانی ، تواشیح
فواید ورزش در ماه رمضان (برگرفته از سایت هم طناب )
ورزش و روزه داری( برگرفته از وبلاگ کوه نیوز )
روزه با ورزش = تزکيه نفس وتندرستي جسم
5 اشتباه رايج ورزشي در ميان روزه داران
نماز روزه هاتون قبول باشه
دعا یادتون نره
یا علی
برگرفته از وبلاگ عشق کوهنوردی
ببخشید چون فقط وقت آپ داشتم و مطلب رو هم از دوست خوبم برداشتم برای همین نتونستم جای شما دوستام بیام امتحاناتم تموم بشه حتما میام به شما سر می زنم
امروز اومدم گزارش صعود قلم رو کامل بنویسم ولی نتونستم کامل جمع آوری کنم کمی با وضعیتی که داشتم برام سخت بود ولی آمدم اسامی کامل دوستان شرکت کننده رو بنویسم
رضا رحمانی - آزینا مشهدبان (سلام بر خورشید) - فاطمه سید عزیزی( حرف های تنهایی) - هادی لطیفی (بیدار) - سمیه جعفریان . مجتبی آفاقی و حسین صفارزاده حسینی (هلال احمر بشرویه) - سبامک ناصری - محمد جاویدان پور (پیوند سبز) - پرویز ستوده شقایق ( نشاط کوهستان ) - مهناز رستگاری (گروه کوهنوردی کوهسار فردیس) - حسینعلی مشعدی زاده - فرهاد انتظاری - مجید ثنایی (زندگانی محمد پیامبر ) - مهران خواجه زاده (مهران کوه ) - علی اصغر تیموری - اسمعیل دزبانی ( باشگاه کوهنوردی آزاد خراسان) علی حمامی - جعفر سمودی - مهدی گروسی(ورزشی- کوهنوردی - تراکینگ- عمومی) - فهیمه قربانی نژاد - مرتضی صالحی فرد (کلماتی از یک کوهنورد ) - رضا پیری - سید علی صلاحی -محمد احمد نزاد - اصغر قاسم نژاد - محمد نخعی
صعود به قله بینالود جبهه شمالی
گروه ساعت 11.30 در جلسه معارفه و بحث های اولیه برنامه صعود در روز پنجشنبه 8 مرداد 88 در خانه باشگاه آزادگان مشهد با حضور اعضای گروه آغاز شد.بعد از بیان نکات و صحبتهای ابتدایی توسط مرتضی صالحی فرد (خودم) اعضا به معرفی خود پرداختند در برنامه ریزی انجام شده در تلاش بودم تمام دوستان حرف های ناگفته خودشون رو بگن برای اینکار از جناب آقای ستوده دعوت شد به پای میز و ایشان حدود ۱۰ دقیقه حرف های خودشون رو زدند بعد از ایشان خانم مهناز رستگاری هم اومدم و حدود ۷ دقیقه حرف های ناگفته خودشون رو فرمودند و بعد از آن خانم آزیتا مشهدبان اومدن ولی بعد از ایشان دیگر دوستان از حضوردر جلوی جمع امتنا کردند و فقط خودشون رو معرفی کردند . در پایان نهاری که با زحمات مسئولین باشگاه آزادگان مشهد جناب آقای علیان تدارک دیده شد در همان سالن صرف شد.
در ساعت ۳.۳۰ برای صعود به قله بوسیله دو دستگه مینی بوس از شهر مقدس مشهد بعد پلیس راه چناران ازمسیر روستای فریزی طی 18 کیلومتر به آبادی فریزی رسیدیم. بعد از استراحت مختصری در امامزاده عبد الله اعرج واقع در روستای فریزی تیم پس از حدود نیم ساعت توسط دو دستگاه نیسان به طرف موقعیت ابتدایی مسیر حرکت کردیم بعد از پشت سر گذاشتن باغ ها و کمی ارتفاع گرفتن به راه مالرو رسیده، از وسایل نقلیه پیاده شدیم و گروه در حدود ساعت ۱۹ صعود خود را به طرف پناهگاه اول از طرف جبهه شمالی حرکت خود را آغاز کرده و پس از ۱ ساعت به پناهگاه اول رسیدیم بعد از آن حرکتمون رو شبانه به سمت پناهگاه دوم شهید مدرس ادامه دادیم و ساعت ۱۲ شب به پناهگاه رسیدم بعد از اینکه لباس های گرم پوشیده شد آقای گروسی محل هر چادری رو جداگانه مشخص کردند و شب رو در همان محل سپری کردیم صبح ساعت ۶ بیدار باش زده شد و ساعت ۸ به سمت قله رفتیم حدود ساعت ۱۰ قله صعود شد و با گرفتن عکس های یادگاری به سمت پایین حرکت کردیم بعد از بازگشت به پناهگاه مدرس لوح یادبودی به دوستان داده شد وباز هم صحبت های ناگفته ای زیاد زده شد و بعد از آن به سرعت آمدیم پایین چون دوستان اصفهانی بلیت هواپیما داشتند ساعت ۲.۴۵ دقیق طبق برنامه ریزی انجام شده پایین بودیم و تعدادی از دوستان که عجله داشتند رو سوار بر ماشین کردیم تا به فریزی بروند وقتی خودمون رسیدیم فریزی دیدم دوستان هنوز حرکت نکردند برای اینکه دوستان به هواپیمای خود برسند براشون ماشین دربست گرفتم و با بدرقه از هم جدا شدیم و خود سوار مینی بوس ها شدیم و برگشتیم در باشگاه آزادگان .

لوح یادبود
در پایان
این صعود از جبهه شمالی و از مسیر روستای فریزی در شرایط آب و هوایی مناسب صورت گرفت.در اینجا بر خود لازم میدانم که از همکاری بی نظیر جناب آقای فلاح از اداره کل فرهنگ و ارشاد خراسان صمیمانه تشکر کنم که ما را در انجام این مهم بی منت یاری نمودند و همچنین آقایان وحید اشرفی از هیئت کوهنوردی استان ،محمد علیان ،محولاتی و حسین عزیز از باشگاه آزادگان ،مهدی گروسی عزیز از همدان که سرپرستی برنامه را به عهده گرفتند و همه دوستان عزیزی که بر ما منت نهادند و از راههای دور و نزدیک در این صعود همراه ما بودند تشکر میکنم ،هر چند که دوست داشتیم دوستان کوهنورد و کوهنویس دیگرمان همچون دکتر فرید عباسی ،سعید هاشمی ،آرش عزیز ،سونیاو..... در جمع دوستانه و صمیمی ما حضور میداشتند.در این برنامه سرپرستی خوب مهدی گروسی ،همکاری دوستان و حرکت در زمان مناسب باعث شد تا تیم بسیار متحد و منسجم و در زمانبندی مشخص شده و بسیار شاداب و پر انرژی به پناهگاه مدرس برسد و منظم چادرهابرپا شود .و در روز بعد صعود با موفقیت انجام پذیردجای همه دوستان خالی

.به امید دیداردلم برای همتون تنگ می شه دوستان ![]()
