
کافی است برای به دست آوردن این اطلاعات روی لینک بالا کلیک کنید و در قسمت range گزینه iranian plateau را انتخاب کنید و سپس در قسمت subrang نام رشته کوه مورد نظر و در نهایت از قسمت mountain نام کوهی را که اطلاعات هواشناسی آن را می خواهید برگزینید.از این پس می توانید از پیش بینی 7 روزه هوای کوه هایی همچون علم کوه،تخت سلیمان،خلنو،الوند،سبلان،دنا و..... مطلع شوید
خیلی ها ازم می پرسن كه چرا به كوهنوردی علاقه دارم و چرا میرم كوه؟! آیا به خاطر خوشی هاشه (كه البته اینم یه قسمت از جوابه) یا اینكه علت دیگه ای داره و چرا وقتی آدما میرن كوه كمتر حرف میزنن و بیشتر در طبیعت غرق میشن؟!
خدا همیشه به پیامبرانش فرمان میداد تا بالای كوه برن و با معبودشون گفتگو كنن. از زمان اولین پیامبر تا آخرینشون همین سنت رعایت شده و هر پیامبری، كوه مخصوص به خودش رو داشته. شاید كه پیامبرا در تنهایی كوه و در آرامش اون، ذهنشونو آروم می كردن و به قول خودمون: یه نوع مدیتیشن انجام میدادن برا زدودن ذهن از هر آنچه متعلق به اون نبود.
هر چی كه بود خدا همیشه به پیامبرانش فرمان میداد كه بِرَن بالای كوه و با خودشون خلوت كنن. در طبیعت دقیق بشن. با استواری كوه، یكی بشن. عظمت كوه رو یادآور ذره ای از عظمت بی انتهای خودشون بدونن. اما باز برام جای تعجب بود كه چرا خدا باید یه همچو چیزی رو از پیامبرانش درخواست میكرد؟! چه نیروی نهفته ای در كوه وجود داره كه روی زمین نمیشه پیداش كرد؟!
همیشه می خواستم بدونم چرا آدمها بالای كوه آروم میشن؟!. چرا با وجود خستگی یك هفته كار، باز دوست دارن آخر هفته ای برن كوه؟! شاید به خاطر این كه سكوت كوه در هیچ جای دیگه ای وجود نداره. سكوتی كه آدمو نمی ترسونه و آزار نمیده. سكوتی كه لذت گنگی رو زیر پوست رها میكنه. منافذ ارتباطی انسان با دنیا رو كه به دلیل مشغولیتهای روزانه، بسته میشن، باز میكنه و فرد رو به فهمیدن زبان طبیعت و شاید زبان دلش نزدیكتر میكنه.
اما حالا كه با كوه مانوستر شدم چرایی ماجرا رو بهتر می فهمم. واقعیت اینه كه وقتی اون بالایی، و به پایین نگاه میكنی همه چیزو خیلی كوچیك می بینی. خیلی چیزا رو هم اصلا نمی بینی. تمام غصه ها، خودخواهی ها، حسادتها حتی خوشیها، عشقها و دوست داشتنها همون پایین می مونن. دیگه اون بالا هیچ كدومشون نیستن تا مجبور باشی خواسته یا ناخواسته با خودت همه جا حملشون بكنی. دیگه آزادِ آزادی. اون بالا فقط خودت هستی و ذهنی كه داره میره به پیروی از كوه و طبیعت، آروم بگیره. اون بالا فقط خودت هستی و دنیایی كه عظمتشو همه جا گسترده كرده و تا بی نهایت ادامه یافته.
اون بالا همه ساده و صادقن، حتی آدما نقابهاشونو از چهره برمیدارن. اون بالا همه چیز دست نخورده است، درست همون طوری كه از ابتدای آفرینش بوده. اون بالا درست مثل اینه كه وصل میشی به ابتدای دنیا، به لحظه آفرینش، به زمانی كه روحت جزیی از خدا بود و این طوری یادت میآد عظمتی رو كه در وجودت نهفته شده و همواره تواناییهاتو تغذیه میكنه! و اینگونه آماده میشی بری پایین و زندگی رو با انرژیِ بیشتر ادامه بِدی
سلام
آن لندرز می گويد :
آنگاه که مشکل در زندگی روی می نمايد ٬ سر خود را بالا گرفته ٬
مستقيم در ديدگانش بنگريد و بگوييد من از تو بزرگتر خواهم شد ٬
تو نمی توانی مرا مغلوب کنی
برای اينکه بتوانيد با قدرت و راحت برمشکل غلبه کنيد نياز هست که اميدوار باشيد و توانايی اميدوار بودن را در خود تقويت کنيد و هميشه من می توانم را با خود مرور کنيد.
و تلاش کنيد برای داشتن احساس خوب در باره خود ( اعتماد به نفس) ٬ البته بزرگترين نشانه بلوغ فکری اين است که به نقطه ای در زندگی برسيم که خودمان را با نقاط ضعف و قدرت خويش در آغوش گرفته و از همه آنچه داريم قدر دان باشيم.
و اينکه دقت کنيم که نگران نباشيم ٬
معروف است که نگرانی هرگز فردا را از درد و رنج نمی رهاند بلکه فقط امروز را از شادی اش محروم می کند.
هيچ چيز با ارزش تر از امروز نيست. چون معلوم نيست فردايی در کار باشد . شايد هم به همين دليل می گويند کار امروز را به فردا مگذار.
بهترین چیست ؟ همان را برایتان آرزو می کنم
.
حجم های مساوی در عدالت موزون ، باضرباهنگ گل ، سنگ ، خاک و جسمیت تخیل و چشمانم بارورند ..... و از چشمان تو طراوت زائیده می شود
چشمان من بارورند
رفته بودم قله بینالود جنوب شهرستان نیشابور ، ۳۲۰۰ متری ، بسیار مسیر سخت و وحشی که صعودش ۲ روزه است . کله ام تر بود و ظهر یک روز پاییزی رفتم پای کوه ، باید خانه تکانی می شدم و محتاج نزدیکی به خدا بودم و رفتم ....
حوالی ساعت 10 شب توقف کردم کیسه خوابم را پهن کردم . ماه در آسمان نبود ، خاک ، آسمان و اطرافم تنها یک رنگ بود ، سیاه ..... فقط دانه های ریز و روشنی بالای سرم بود و تنها صدای هواپیمایی بود . آرام محض ، خود خود خودم بودم و کاغذی برداشتم و در تاریکی نوشتم :
درون حقیقتم ، زیر آسمان شب ، در آسمانم ، ستاره ام ، نورم ، بی یارم ، کسی به یادم هست که تمام وجودم از اوست (همسرم تنها کسی که از بدو ورودش به زندگی ام شد مشوق بزرگ توی زندگی و کوهم ) در عمق شبم و ستاره ها صدایم را می شنوند ، دلم تنگ شده ، در خاموشی زمین با تاریکی یکیم ، هیچ چیز را لمس نمی کنم حتی ستاره ها را ، شاید اوج لذت است .
جایی است که وحشت مطلق جای تردید نمی گذارد . تنها چشمانم داغ است . داغی چشم از اشک چشمانم است . طبیعتم ، عشقم ، ذاتم ، بی شک دلم نزدیک اوست ، اویی که تمام لحظه لحظه های زندگی اش را برای من می گذارد و تمام وجودش شده ام من ، منی که همیشه در برابر مهربانی هایش کوتاهی می کنم و گه گاهی زندگی ام را رها ومی کنم و با خاطرات او سفر می کنم آن هم به کوه چیزی که همیشه عشقم بود و حال شده ورزشی زیبا و فقط گاهی درونش سفر می کنم و بیشتر شده براین خاطره به خدا نزدیکتر می شوم از صدا و اینجا به خودم می آیم نزدیک صبح شده بود کمی خوابم برد به خودم اومدم صبح شده بود و باید حرکت می کردم زیبایی طبیعت مرا متحول کرده بود مجذوب خود پس از فتح قله سرازیر شدم تپه خاکی است ، دیوار های کوه، سایه های خورشید ، وحشت می خواهم ، می خواهم در آغوشش بگیرم سراغش آمده ام ، وحشی مطلق ، بی واسطه ، عشق ، اینجا می از چشمانم بسیار می خوام و هست ، می بینم ، می چشم ، جزئی از خودم می کنم .
صورت پاییزی باد دستانم را می پذیرد به آغوشم می کشد ، می رقصاندم و گاه قطره های شبنم مرا در خود غرق می کند. گرم اشیاء می شوم ، خنک ، رها ، و می مانم و می روم و زمان به سرعت سپری می شود و زمانی برای گذشتن نمی ماند و از من دور می شود.
